قبل از ایام نوروز با بچه های هیئت رفته بودیم اردوی مناطق جنگی ، بع از اردو منو روح الله با هماهنگی آقا سید یک مسابقه خاطره نویسی برگزار کردیم چون من رفتم یاسوج روح الله رفت قم همه ی زحمت ها افتاد رو دوش آقا سید به هر حال مسابقه برگزار شد و چند تا از خاطره ها خیلی خوب از آب در اومد . امروز که توی خیابون های دنیای مجازی قدم می زدم وارد هیئت رهپویان مهدی (عج) دهدشت شدم مسلم قسمتی از خاطرات بچه ها رو تو سایت زده بود ؛ من هم که نتونسته بودم تمام خاطرات و بخونم از فرصت استفاده کردم و خاطرات و خوندم با کمی دست کاری کوچولو توی وبلاگ قرار دادم که اون رو تقدیم می کنم به روح شهید چمران ، به امید آنکه شهادت نصیب ما هم بشه .

 

گلچین خاطرات مسابقه خاطره نویسی اردوی شلمچه

سید موسی طاهری دوست :

حرکت کردیم سوی خاکی که شهیدان ما جان خود را دادند(شلمچه).توی راه بچه ها عکس گرفتند.

ما برگشتیم به خرمشهر و شام را همان جا خوردیم،شام ما ماست با خرما بود،خوشمزه بود.

من تانک هایی را دیدم که شهیدان پر تلاش ما در این تانک ها شهید شدند.من باید افتخار کنم که خون شهید جایی ریخته شده که من پایم را در آنجا کذاشتم .

به من بتاب بی فاصله    بدون تو،درون چشم  من غمی است

چه نزدیک می شوند فاصله ها     که سنگ را وقتی دعا

به گریه می برد،پلی می شود   و چشمه دلم میان من و خدا



مهران بوذری :

حرکت بسوی اروند که دریایش به جای آب،استخوانها و خون های یاران 15ساله حضرت امام است.بچه ها از اینکه نمازهایشان شکسته بود خوشحال بودند .

چیزی که به نظر من جالب بود این بود که بچه های کوچک نشسته بودند و بچه های بزرگ کار می کردند .

شلمچه ای که هرکس فقط یک بار وارد آنجا بشه،خود به خود گریه اش می گیرد و تکانی می خورد .

همه مردم فقط دور آن قبر(شهید علم الهدی) بودند ، آیا دیگر شهداء شهید نیستند؟

ساعت 12.30 بود در مسجدی پیاده شدیم و نماز خواندیم ، این مردم (مردم روستا) پیش نماز نداشتند ولی باز هم به مسجد می آمدند.

شعر اوتلی آقای مشیری خیلی قشنگ و زیبا بود . [ و ما را به یاد جبهه که در روایت فتح شوخی ها و سرزندگی رزمندگان را نشان داده بود می انداخت .]

سید بهمن دانشی:

سفر عشق آغاز شد ، کارت سوخت های معرفت متفاوت ؛ بعضی پر، نیمه خالی و خالی از آن دیگران ، بعضی هدف دار ، نه همه هدف دار ، بعضی هدف والا ، عده ای هدف حقیر .

کلبه کوچک (مینی بوس) ، تعداد زیاد اما مهربان ، مقصد اول ؛ اروند ، سمبل مفخر کربلای ایران ، آموزش صرف فعل خواستن ، عده ای پای کلام راویان فتح ، گروهی در پی صید تصاویر بیاد ماندنی

خونین شهر ؛ شهری که "ید الله فوق ایدیهم" در آن به خوبی جلوه داده می شد . ذره بین دیدبان راهیان نور بسوی شلمچه عشق است . سرزمین لاله های واژگون ، اما به حقیقت سرافراز ، هویزه و دهلاویه در پیش روست ، نگاه ها و تفکرات سوی چمران و علم الهدی ، دانشمندان الکتروخاک ، سمبلان شجاعت و عرش نشینان خاکی . و یارانشان رفتند ، چیزی نماند ، بهر ما جز راهشان ، سیره و هدفشان ... پس بیایید تفکیک و تتفسیر کنیم زیستنشان را .

اما فکه قدمگاه سرور شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی ، اسوه مقاومت همسایه خاک و شیفته شهادت و دوستدار ولایت .

بیایید راه شناخت شهداء را افکارشان قرار دهیم نه زخم های تنشان .

حسین سعادتمند :

جلو رفتم ، یک راوی یک قسمت از رودخانه اروند را با دست نشان داد و گفت : اینجا بسیجی های ما در آب دو رکعت نماز به جا آوردند. [ نماز عشق]

به شلمچه رسیدیم، به کربلای ایران،خاکی که زمانی امام رضا (ع) از آنجا گذشته بود و فرموده بود که زمانی خون پیروان ما در این خاک ریخته خواهد شد .

به سخنان یک راوی که گروهی دور او جمع شده بودند ، گوش دادیم که می گفت : این خاک (فکه) مقدس است.کسی نباید با کفش وارد اینجا شود.زیرا در این منطقه تعداد زیادی شهید ، حدود 300 شهید زنده به گور دست بسته پیدا شدند که جسم آنها پوسیده و با خاک یکی شده.

این شهیدان قدم در راهی گذاشتند ، راهی که اولین گامش اهدای وجود می باشد .

سامان آویزش:

حاج آقا اسلامی روز به روز ما را با مناطق جنگی آشنا می کرد ، هادی غفاری صحبت های سیاسی می کرد ، آقای حجازی (راننده) بسیار کم حرف بود ، اصلا از غذاهای ساده هیئت اشکال نگرفت .

عجیب ترین غذا آن بود که در هویزه خوردیم که لوبیا با تخم مرغ قاطی بود و ما تعجب کردیم ، اما واقعا خوشمزه بود . در هویزه همه مردمی که آنجا بودنداز شهرهای مختلف ایران آمده بودند ، غذاهای آنچنانی داشتند ولی غذای ما گوجه و خیار سبز بود و همین ساده زیستی بود که ما را خوشحال می کرد .

قبر شهید علم الهدی که در آنجا (هویزه) بود ، اما به علت اینکه خانم ها همیشه دور آن بودند ، ما نتوانستیم آن قبر را زیارت کنیم . [ البته بعضی از بچه ها وقتی همه خواب رفتن رفته بودندند سراغش ؛ خوش به حالشون ]

دهلاویه ؛ می گویند این شهر دوبار توسط دشمن بعثی تصرف شد که بار دوم صدام برای این شهر فرماندار هم انتخاب کرد ، اما ایرانیان شجاع به فرماندهی شهید چمران توانستند این شهر را از آزاد کنند .

من یاد گرفتم سفر همش نباید گردشی باشد ، بلکه سفر زیارتی باشد تا توشه ای برای آخرتمان باشد .

سامان آرا:

من به هادی غفاری گفتم : هادی ، می تونی عربی حرف بزنی ، آخر من خیلی علاقه عجیبی به زبان عربی داشتم ، هادی با لهجه ای کاملا عربی گفت : لا ﯚته ، من گفتم : معنی لاوته چیست ؟ و بچه از خنده روده بر شدند ، هادی هم خودش خیلی خندید . او چنان طوری { وته } را با لهجه عربی گفته بود که من گفتم لاوته کلمه ی عربی است به همین دیل فکر کردم عربی صحبت کرده ، و این داستان را برای بچه های دیگه هم تعریف کرد. بچه ها هم دیگه ول کن نبودند تا آخر اردو که چه عرض کنم هنوز هم وقتی مرا می بینند بهم می گن لاوته مخصوصا خود هادی که خیلی باهامون شوخی می کنه . [وته به لهجه لری یعنی اصلا ]

فکه ، خیلی بر روی من تاثیر داشت ، دیدم یک مرد دارد کاغذ راهنما پخش می کند ، من هم رفتم یکی از راهنماها رو برداشتم و توجهی به آن نکردم و آن را انداختم ، یکی از بچه ها گفت چرا آن را انداختی ، مگر نمی دانی در آن چه چیزی نوشته شده ، در آن از ناگفته هایی که فکه آرام و ساکت در سینه دارد ، نحوه شهادت اسرا و مجروحین نوشته بود .

در یادداشت یکی از شهیدان گردان حنظله آمده است : عطش همه را هلاک کرده ، همه را جز شهداء که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند . دیگر شهداء تشنه نیستند ، آنان به دست اباعبدالله (ع) سیراب شدند . فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه (س) .

نتیجه گیری:

1.تجربه در زندگی ؛

2.الگو قرار دادن شهدای نوجوان در زندگی و رفیق شناسی؛

3.اندکی معرفت نسبت به شهداء .

برای شادی شهدا و امام شهدا صلوات                                                           منبع : http://rahpu313.epage.ir/


9 نظر داده شده

نوشته شده توسط سید عبدالهادی غفاری در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 ساعت 15:19 موضوع هیئت رهپویان مهدی(عج) | لینک ثابت